پیش گفتار:
در آغاز کلام لازم است قبل از ورود در مباحث اصلی این پایان نامه به مفهوم فقه لسان اهل لغت و در اصطلاح فقها و نیز فقه در قرآن و پس از آن به بررسی فقه در عصر صحابه و تابعین و لسان اهل روایات و همچنین به معنای فقه در اصطلاح کلام فقها و اصولیین و نیز به واژگان مشابه آن اشاره کنیم تا با بصیرتی کامل و نگاهی عمیق و ژرف و به نحو جامع الاطراف به موضوع این پایان نامه بپردازیم .
فصل اول: در این فصل به تبیین معنای فقه در لغت و اصطلاح و در فرهنگ قرآنی و اصطلاح فقیهان اشاره می شود.
1-1 : فقه در لغت
در نگاه بدوی و مراجعه ابتدایی به کلمات و تعبیرات کثیری از اهل لغت، به نظر می رسد که “فقه” به معنای مطلق فهم باشد. از تعبیراتی نظیر گفته های ذیل چنین استفاده ای می شود:
“الفقه، الفهم. قال اعرابی لعیسی بن عمر: شهدت علیک بالفقه….”( جوهر اسماعیل، بن حماد، صحاح اللغه، ج6، ص224 ). الفقه، بالکسر العلم بالشی، والفهم له والفطنه له.”( فیروز آبادی، محمدبن یعقوب، قاموس اللغه، ج4، ص289 ) ، “الفقه، فهم الشیء.” (فیومی، احمدبن محمد، مصباح المنیر، ص479 ).
لیکن با تأمل و نگاهی مجدد، خصوصاً به عبارات لغویانی که در مقام تعیین تفاوتهای ظریف بین واژگان متشابه برآمده اند و فروق اللغه را تدوین کرده اند، به این نتیجه می رسیم که “فقه” در لغت، مطلق فهم نیست، بلکه موشکافی و ریزبینی و فهم دقیق را “فقه”گویند. اگر بخواهیم دقیق تر سخن بگوییم، باید به جای “فهم دقیق” از “ادراک دقیق” استفاده کنیم و بگوییم: با مراجعه به فروق اللغه، به این نتیجه می رسیم که فقه در لغت، مطلق علم به یک شیء و ادراک آن نیست، بلکه ریزبینی و ادراک دقیق را “فقه” گویند؛ زیرا:
اولاً: گرچه در عبارات پیش گفته، فقه به “مطلق فهم” معنا شده، لکن با مراجعه به بعضی از کتب لغت به دست می آید که واژه “فهم” خود، برابر با مطلق علم و ادراک نیست، بلکه عبارت از ادراک خفی و دقیق است (الجزائری، نورالدین محمد، فروغ اللغات ، ص174 (و با نوعی استنتاج و تعقل همراه است: “ادراک أمرٍ عن تعقل و هو الاستنتاج العلمی “؛ (مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، “فهم” ) چنان که “تفهیم” نیز همانند آیه “ففهّمناها سلیمان…”، (انبیاء(21)، آیه79 (باری بیش از مطلق تعلیم دارد و وقتی می گوییم: “به او تفهیم کردم”، مقصود این است که او را به عمق و باطن مطلب رساندم.
اگر ابن فارس در مقاییس اللغه، فقه را به مطلق علم تفسیر کرده و گفته است: “وکل علم لشیء فهو فقه”، بدین جهت است که در این عبارت، تنها در مقام بیان این نکته است که واژه فقه در ابتدا عام بود و شامل هر علمی می شد، ولی پس از آن به علم شریعت اختصاص یافت: “کل علم لشیءٍ فهو فقه، ثم اختص ذلک بعلم الشریعه”؛ نه اینکه در مقام بیان معنای دقیق فقه و تفاوت آن با علم باشد. شاهد این مدعا جمله سوم عبارت ایشان است که می گوید: “وأفهمتک الشیء: بیّنته لک”؛ یعنی افهام را به “تبیین” معنا می کند و روشن است که تبیین یک مسئله، بیش از مطلق تعلیم آن است.
ثانیاً: کتب لغت دیگری وجود دارد که در تفسیر واژه فقه تصریح می کنند که “فقه” به معنای مطلق آگاهی و درک نیست، بلکه با نوعی استنتاج، تعمق، تأمل و شکافتن کلام همراه است:
الف. راغب که به تعبیر بعضی از صاحب نظران، لغوی تیزچنگی در یافتن معنای اصلی و دقیق است، می گوید:”فقه آن است که انسان با استنتاج از معلومات و قضایای بالفعل و موجود، به مجهولی دست یازد.” (راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مترجم خسروی حسینی، غلامرضا، “الفقه هو التوصل الی علم غائبٍ بعلمٍ شاهدٍ.” . مفردات راغب، ماده “فقه” ) .
ب. ابوهلال عسکری در الفروق اللغویه می نویسد: “فقه آن است که انسان با دقت و تأمل، پی به مقتضای کلام ببرد؛ لذا به کسی که مخاطب شماست، می گویید: “تفقه ما أقوله؛ یعنی در آنچه می گویم تأمل کن تا بر آن واقف شوی.” (ابوهلال عسکری، حسن بن عبداله، الفروق اللغویه، الفرق بین العلم و الفقه، ص412 ) .
ج. ابن اثیر می نویسد: “فقه در اصل به معنای فهم است و از شکافتن و گشودن مشتق شده است.” (طوسی، محمدبن حسن، النهایه، ج2، ص465 ) .
د. هروی می گوید: “معنای حقیقی فقه، شکافتن و گشودن است و فقیه کسی است که کلام را می شکافد.” (ابوعبید هروی، احمد بن محمد، الغریبین، ج2، انتشارات المجلس الاعلی للشئون الاسلامیه لجنه احیاء التراث الاسلامی، ص126 ) .
گویا بر اساس همین عبارات است که ابواسحاق مروزی، فقه را به “فهم الشیء الدقیق” تعریف کرده است (زرکشی، محمد بن عبداله، المنثور فی القواعد، ج1،ص12 (و با توضیحی که در ارتباط با معنای لغوی “فهم” گذشت نیز روشن می شود که اشکال زرکشی که گفته است: “مختار مروزی با سخن ارباب لغت که فقه را به مطلق فهم معنا کرده اند، مردود است”، (همان ) وارد نیست.
نیز گویا بر همین اساس است که بعضی از محققان لغوی معاصر تصریح می کنند که اصل واحد در این مادّه، فهم بادقت و تأمل است: “إن الأصل الواحد فی الماده هو فهم علی دقه و تأمل.” (مصطفوی، حسن، پیشین، ماده “فقه” . ) البته مناسب تر بود که وی به جای واژه فهم، واژگانی چون ادراک یا آگاهی را به کار می برد؛ زیرا ـ چنان که گذشت ـ مادّه “فهم” خود، نوعی دقت و تأمل را در بر دارد و این نکته ای است که خود ایشان در مادّه “فهم” به آن اشاره یا تصریح کرده اند. (مصطفوی، حسن، پیشین، ماده “فهیم”. )
از آنچه گذشت به خوبی می توان اطمینان یافت که معنای لغوی فقه، مطلق ادراک و آگاهی نیست، بلکه نوعی دقت و موشکافی و ریزبینی در آن اشراب شده است و در لغت فقیه به کسی گفته می شود که کلام را بشکافد و ریزبین و دقیق و بصیر باشد و اگر بپذیریم که قرآن کریم به لسان قوم نازل شده و در غیر افعال مخترع ـ که غالباً در عبادات تصور دارد ـ به مقتضای قوانین بلاغت و فصاحت، با مخاطبان خویش به زبان خود آنان سخن می گوید و از خود ابداعی ندارد و از همین رو بهترین منبع در شناخت لغت و ریشه یابی آن است، باید بگوییم واژه “فقه” در فرهنگ قرآنی و در فرهنگ راسخان علوم الهی تا قرینه ای مقتضی خلاف در آن نباشد، به همین معناست؛ چنان که تفصیل آن خواهد آمد.
یادآوری
با توجه به آنچه از تصریح ارباب لغت در دو مادّه “فهم” و ” فقه” گذشت و گفتیم نوعی دقت و تأمل در مادّه ” فقه” اشراب شده است، دیگر نیازی نیست تا برای اثبات مدعا استشهاد شود که عرب به “فقهت أن الاثنین أکثر من الواحد” و یا “فقهت أن السماء فوقنا” تعبیر نمی کند و به کسی که آگاه به بدیهیات و ضروریات احکام است، عنوان ” فقیه” نمی دهد؛ چنان که زرکشی چنین استشهادی را از بعضی نقل کرده است. (زرکشی، محمدبن عبداله، المنثور فی القواعد، پیشین ).
اگر چنان تعبیر و چنین عنوانی به کار گرفته نمی شود، شاهد بر مدعای فوق نیست؛ زیرا ممکن است گفته شود که تعبیر به “علمت أن السماء فوقنا” و یا “فهمت أن السماء فوقنا” و یا “شعرت أن الاثنین أکثر من الواحد” نیز نمی شود و به آگاه به بدیهیات احکام، “فهیم” یا “عالم” نیز اطلاق نمی شود. پس صرف عدم اطلاق را نمی توان دلیل بر این گرفت که “فقه” از حیث مفهومی اخص از فهم و علم است.
1-2 : فقه در فرهنگ قرآنی
از ملاحظه مجموع آیاتی که در آن واژه فقه و مشتقات آن به کار رفته است، چند نکته به دست می آید:
الف.فقه در فرهنگ قرآنی به همان معنای لغوی؛ یعنی بصیرت و ریزبینی و ادراک دقیق استعمال شده است و این نکته ای است که حتی در آیات استشهادی برای نقض این معنا (این نقض از جانب زرکشی، محمدبن عبداله، در المنثور فی القواعد، ج1، ص12، پیشین، صورت گرفته است ( اینکه به معنای مطلق آگاهی است، نیز صادق است، نظیر آیه ای که قول قوم شعیب، خطاب به آن حضرت را نقل می کند: (به این آیه و آیه بعد در “الموسوعه الفقیهه” کویتی استدلال شده است(ر.ک: الجزء الاول ، ص11 ) “قالوا یا شعیب ما نفقه کثیراً مما تقول”؛ (هود، آیه91 )زیرا چنین نبود که آنان از حرفهای شعیب سر در نیاورند، بلکه با آنکه ظاهر سخنان آن حضرت درباره مبدأ و معاد و مسائل اخلاقی و غیر آن را می فهمیدند، به جهت سیطره شهوات و خواسته های نفسانی و نیز چون به حاق و روح بیانات او پی نمی بردند و نمی توانستند آن را باور کنند، می گفتند: “ما کثیری از آنچه را که تو می گویی، نمی فهمیم و دقیقاً از آن سر در نمی آوریم”.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

آیه “و إن من شیء الا یسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم” (اسراء، آیه44. ) یز چنین است ؛ زیرا این گونه نیست که از خضوع و خشوع همه موجودات در مقابل خداوند و از تنزیه و تسبیحی که لااقل در حد زبان حال دارند، چیزی نفهمیم. آنچه برای ما نامعلوم و نامفهوم است، حقیقت و کنه تسبیح آنان است که به همان عدم فقه و عدم فهم دقیق برمی گردد. همچنین است آنچه در شأن کفار وارد شده است: “فما لهؤلاء القوم لایکادون یفقهون حدیثاً” (نساء، آیه 78 )و زرکشی مدعای فوق را با آن نقض کرده است (زرکشی، محمدبن عبداله، المنثور فی القواعد، پیشین. ) ؛ زیرا قطعاً چنین نبود که آنان از هیچ حدیث و کلامی سردر نیاورند.
انطباق معنایی که در عرصه آیات اختیار شد، بر آیاتی چون”…لیتفقهوا فی الدین…” (توبه، انعام، آیه65 و آیه122 )و “انظر کیف نصرّف الایات لعلهم یفقهون” (انعام، آیه65 ) و “طبع علی قلوبهم فهم لایفقهون” (توبه، آیه87 ) و “رب اشرح لی صدری… یفقهوا قولی” (طه، آیه28 ) روشن تر است، خصوصاً وقتی دو آیه 97 و 98 سوره انعام با هم مقایسه و ملاحظه شود؛ زیرا به گفته علامه طباطبایی در المیزان (طباطبایی، علامه، المیزان، ج7، ص290 ) ، از آنجا که در آیه 97، سخن از نظر کردن در ستارگان و اوضاع سماوی است (و هو الذی جعل لکم النجوم…) و فهم آن مئونه چندانی نمی طلبد، تعبیر “قد فصلنا الایات لقوم یعلمون” آمده است، ولی در آیه 98 که سخن از آیت نفس انسانی است (و هو الذی أنشاکم من نفس واحده…) و فهم اسرار آن افزون بر بحثهای نظری، نیاز به مراقبت باطنی و تعمق شدید و تثبیت بلیغ دارد، تعبیر “قد فصلنا الایات لقوم یفقهون” به کار رفته است.
ب. حوزه و محدوده استعمال این واژه در لسان آیات، اختصاص به احکام فرعی ندارد، بلکه فقیه قرآنی کسی است که در مجموعه دین از فهم دقیق و بصیرت لازم برخوردار باشد و این مجموعه، شامل همه مسائل اعتقادی، اخلاقی و مسائل فرعی عملی می شود.
استفاده این نکته از آیاتی همانند آیه 122 سوره توبه:”لیتفقهوا فی الدین ولینذروا قومهم إذا رجعوا إلیهم” مئونه و تکلفی ندارد؛ زیرا اولاً: “دین” که تفقه در آیه به آن تعلق گرفته، عبارت از مجموع مسائل اسلامی است: “أن الدین عندالله الاسلام…” (آل عمران، آیه19 ) ؛ ثانیاً: تصریح یا ظاهر آیه این است که تفقه در دین، سبب انذار قوم و در نهایت بر حذر شدن آنان می شود و قطعاً چنین هدفی به صرف آشنایی با مسائل حلال و حرام، بدون شناخت مبدأ و معاد و مسائل اخلاقی تأمین نمی گردد.
در موارد دیگر استعمالات قرآنی (حدود نوزده مورد دیگر)، شمول واژه فقه در غیر مسائل فرعی روشن تر است؛ زیرا بدون استثنا در همه آن موارد، مورد استعمال این واژه، مسائل اعتقادی و اخلاقی است؛ نظیر آیه سیزدهم سوره حشر که کمی خوف از خداوند و در مقابل، مقهور و مرعوب خلق خدا شدن را به قلت فقه احاله داده است: “لـأنتم أشد رهبه فی صدورهم من الله ذلک بأنهم قوم لایفقهون “.
تذکر این نکته نیز لازم است که محدودیت واژه فقه در مسائل دینی، اعم از احکام و اخلاق و اعتقادات، جزء مادّه این واژه نیست. به تعبیر دیگر، هیچ گونه محدودیتی برای این واژه در عرصه آیات در معنای لغوی به وجود نیامده است و اگر در مثل”لیتفقهوا فی الدین”، محدوده مسائل دینی را ملاحظه می کنیم، به یمن وجود واژه “دین” بعد از “لیتفقهوا” و قرائن دیگر است. به بیان دیگر، اگر فقه در لغت به معنای بصیرت و ادراک دقیق در هر چیز است، در قرآن نیز به همین معنا آمده و تغییری در آن رخ نداده است؛ گرچه مورد استعمال همه مشتقات آن یا بیشتر آنها مسائل دینی باشد.

1-3 : فقه در عصر صحابه، تابعین و لسان روایات اهل بیت(ع)
از تأمل در مجموعه روایاتی که واژه فقه در آن به کار رفته، این نتیجه به دست می آید که معصومان(ع) و صحابه و تابعان این واژه را در ادامه کاربردهای قرآنی به کار می گرفتند؛ یعنی فقه را هم در معنای بصیرت و ریزبینی و هم در مجموعه دین به کار می بردند و فقیه را کسی می دانستند که به مجموعه مسائل و مفاهیم دینی ـ اعم از اعتقادات، اخلاق و احکام ـ بصیرت لازم داشته باشد و به اصطلاح، اسلام شناسی تمام عیار باشد.
این نکته، خصوصاً با ملاحظه روایاتی از فریقین که ویژگیهایی را برای عنوان “الفقیه ” ذکر می کنند و آثار و نشانه هایی را برای فقه برمی شمرند، قابل باور است؛ ویژگیها و نشانه هایی که قطعاً به صرف آشنایی با احکام حلال و حرام و تفریعات طلاق، لعان، بیع و اجاره، بدون فراگیری معارف و معیارهای اخلاقی، حاصل نمی گردد. برخی از این ویژگیها چنین است:
الف. نگه داشتن مردم و مخاطبان در حالت خوف و رجا و مأیوس نساختن آنان از رحمت خدا و مأمون نکردنشان از مکر و سخط خدا: “الفقیه کل الفقیه من لم یقنط الناس من رحمه الله و لم یؤیسهم من روح الله عزوجل و لم یدع القرآن رغبه عنه إلی ما سواه”. (امام علی، نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، . ابو محمد، عبدالله بن عبدالرحمن التمیمی الدارمی، سنن دارمی، مترجم بنت شیخ الحدیث حافظ عبدالستار عماد، ج1، ص89 ؛ عبدالرحیم، محمد، تیسیر الوصول، ج2، ص162، از امیرمؤمنان علی(ع.) )
ب. زهد در دنیا و رغبت به آخرت به همراه تمسک به سنت نبی مکرم: “ان الفقیه حق الفقیه الزاهد فی الدنیا، الراغب فی الاخره، المتمسک بسنه النبی صلی الله علیه و آله و سلم”. (کلینی، محمد بن یعقوب، فروع کافی، ج1،مترجم غفاری، علی اکبر، ص70، ح8 . ابو محمد، عبدالله بن عبدالرحمن التمیمی الدارمی، سنن دارمی، همان . )
ج. بغض و کینه در راه خدا و آشنایی با حیله ها و آفتهای نفس خویش: “لایفقه العبد کل الفقه حتی یمقت الناس فی ذات الله و حتی لایکون احد أمقت من نفسه.” (علی بن حسام، علاءالدین، مشهور به متقی هندی، کنزالعمال، دائره المعارف العثمانیه، حیدرآباد، ح28950 ) .
د. حلم و سکوت و گزیده گویی: “من علامات الفقه، الحلم، …و الصمت” .( مفید، شیخ، الاختصاص ، ص232 ) “من فقه الرجل قله کلامه فیما لایعنیه”. (مجلسی، علامه،بحارالانوار، ج2،مترجم موسوی همدانی، ص54. )
با این بیان روشن می شود که در فرهنگ خود اهل بیت، عنوان “فقیه اهل بیت” به کسی اطلاق می شود که صرف نظر از بصیرت در مسائل حلال و حرام، از بصیرت در مسائل تفسیری، کلامی، اعتقادی و اخلاقی نیز برخوردار باشد و در واقع باید عناوینی چون “اسلام شناس” و “دین شناس” را معادل آن دانست.
این عموم و شمول مفهومی، اختصاص به عرصه روایات فریقین ندارد، بلکه به طور کلی، در ادبیات و استعمالات متشرعان، سلف صالح و عصر صحابه و تابعین نیز بوده و این حقیقتی است که بزرگانی چون شهید ثانی در منیه المرید (شهید ثانی، منیه المرید،مترجم طباطبایی، محمدرضا، ص157. ) و ابوحامد غزالی در احیاء العلوم (فیض کاشانی، محسن، المحجه البیضاء، ج1،مترجم عارف، محمدصادق، صص81 ـ 83 ) به آن تصریح کرده اند.
به بیان دیگر، چنان که در لسان روایات و ائمه(ع)، واژه فقه در معنای قرآنی خود که همان معنای لغوی است، استعمال می شد، در محاورات و استعمالات متدینان و متشرعان نیز قضیه چنین بوده، بلکه از بعضی نقلها به دست می آید که این وضعیت تا عصر امام صادق(ع) و شافعی و ابوحنیفه ادامه داشت؛ زیرا تا آن زمان علوم شرعی؛ یعنی علم کلام، علم اخلاق و علم احکام، از هم جدا نبود و عالم و فقیه دینی به کسی گفته می شد که از اعتقادات و اخلاقیات و مسائل عملی یکجا و در زمان واحد، آگاهی داشته باشد. بر همین اساس است که در نگاه ابوحنیفه، فقه به “مطلق شناخت نفس و آنچه به نفع و ضرر آن است” تعریف می شود که طبعاً همه محورهای سه گانه فوق را در بر می گیرد.( بخاری، عبداله بن مسعود تاج الشریعه، الفقه الاسلامی و أدلته، ج1، ص29 . شیخ، محمد بن خرام، مرآه الاصول، ج1، ص44؛ التفتازانی، مسعود بن عمر، التوضیح لمتن التنقیح فی اصول فقه، ج1، ص10 ) نیز بر همین اساس است که وی کتاب خود در عقاید را به “الفقه الاکبر” نامگذاری می کند و با قید “الاکبر” عقاید را از اخلاق و احکام جدا می سازد، (موسوعه جمال، عبد الناصر، الفقه الاسلامی، ج1، ص9 ) چنان که احکام را با قید “عملاً” از اعتقادات و اخلاق تفکیک می نماید. (رخیلی، وهبه، الفقه الاسلامی و أدلته، ج1، ص30 ) .
در چنین زمانی است که علوم اسلامی تکامل می یابد و از هم جدا می شود و امام صادق(ع) در هر علمی از علوم دینی شاگردانی خاص تربیت می کند و در خصوص علم احکام، کسانی چون زراره و محمدبن مسلم را پرورش می دهد. در این هنگام، واژه فقه چه در لسان روایات و چه در لسان متشرعان، بر اثر کثرت استعمال در خصوص احکام فرعی، به تدریج حقیقتی دیگر می یابد و به خصوص احکام عملی و فرعی تعریف می شود؛ به گونه ای که شافعی همان تعریفی را برای فقه بیان می دارد که بعدها در میان علمای فریقین شهرت پیدا می کند. وی می گوید: “فقه، علم به احکام شرعیه عملیه ای است که از طریق ادله تفصیلیه به دست آید.” (دربدران، شیخ عبدالقادر، شرح جمع الجامع للمحلی، ج1،،ص32؛ محمداسماعیل، شعبان، شرح الـاسنوی، ج1، ص24؛ المدخل الی مذهب احمد، ص58. )
البته مدعا این است که آنچه در این عصر حادث می شود، کثرت استعمالی است که مجازی را به حقیقت مبدل می سازد و یا سبب به وجود آمدن اصطلاحی خاص می شود، نه اینکه اصل استعمال واژه فقه در خصوص احکام فرعی نیز در این عصر تحقق یافته باشد. شاهد این مدعا روایاتی است که با آنکه در عصر اول صادر شده است، واژه “فقه” و “تفقه” را با قرینه در خصوص احکام فرعی استعمال کرده است. فتّال نیشابوری در روضه الواعظین از علی(ع) نقل می کند که فرمود: “من لم یتفقه فی دینه ثم اتّجر، ارتطم فی الربا.” (فتان نیشابوری، محمدبن احمد، روضه الواعظین، ج2، مصحح اعلمی، حسین،، ص465 ) روایت دیگری نیز در دعائم الاسلام از آن حضرت نقل شده است: “الفقه ثم المتجر، فإن من باع و اشتری و لم یسئل عن حلال و حرام ارتطم فی الربا.” (ابن حیون، نعان بن محمد، دعائم الاسلام، ج2، مصحح فیضی، آصف، مترجم امیدوار، عبداله، ص16، ج12. ) همچنین در فروع کافی از آن حضرت نقل شده که بر فراز منبر می فرمود: “یا معشر التجار! الفقه ثم المتجر، الفقه ثم المتجر، الفقه ثم المتجر و الله للربا فی هذه الامه أخفی من دبیب النمل علی الصفا”. (کلینی، محمد بن یعقوب، فروع کافی، ج5، ص150، ج1 ) .

ظاهر این روایات به قرینه اینکه مسئله ربا از احکام فرعی است، این است که مقصود از “الفقه” مسائل شرعی و احکام فرعی مربوط به ابواب معاملات است. مگر اینکه گفته شود آنچه سبب دوری از ربا می شود، صرف یادگیری حکم فرعی و شرعی آن نیست، بلکه تاجری که وارد بازار و تجارت می شود و می خواهد مرتکب حرام نشود، لازم است هم با حکم فقهی ربا و سایر محرمات باب تجارت آشنا گردد و هم با حکم اخلاقی و عقوبات و آثاری که بر آن مترتب می شود و نیز با آیاتی که در این باره است و مثلاً انسان رباخوار را به منزله محارب با خداوند معرفی می کند.
تذکر: از بررسی مجموع روایاتی که در زمینه فقه و فقاهت وارد شده، به دست می آید که رسول مکرم و ائمه(ع) برای جداسازی فقیه واقعی و حقیقی از غیرواقعی، اصرار فراوان ورزیده اند و در تعبیراتی نظیر تعابیر ذیل معیار فقیه واقعی را گوشزد نموده اند:
“ألا إن الفقیه من أفاض علی الناس خیره.” (مجلسی، علامه، بحارالانوار، پیشین، ص5، ج 10 ).
“ألا أخبرکم بالفقیه حقا؟” (همان، ص48 ، ج 8 ).
“ألا أخبرکم بالفقیه حق الفقیه؟” (همان، ص 49 ) .
“الفقیه کل الفقیه من لم یقنط الناس.” (همان، ص 56 ).
“فإنا لانعد الفقیه منهم فقیهاً حتی یکون محدّثا.” (مجلسی، علامه، بحارالانوار، پیشین، ، ج10.ص82 ) .
“لایکون الرجل منکم فقیها حتی یعرف.” (همان، ص184 ).

  • 1

دیدگاهتان را بنویسید